....رفتی.....

خرید بک لینک

رفتی..

نگفتی که نبودِ خندهایت را..

چالِ گونه ات را..

مهربانیت را..

آه..مظلومیتت که ورد زبان همه است را چگونه تحمل کنم؟..

با دلِ تنگم چه کنم؟!؟

با خاطراتت چه کنم؟!

مرورشان جانم را به لب رسانده.

حالم از افعال ماضی بهم میخورد که با هربار شنیدنشان از زبان دیگران نبودنت را چون پتکی کرده و بر "دلم"میکوبد و خونش میکند..

باورت میشود!؟!؟ بخاطر نبودِ تو دور هم جمع شده ایم و هنوز فکر میکنم در حیاط قدم میزنی و آن لبخندهای نابت را به ما هدیه میدهی... آه.. لبخندهایت......................................

قلبم درد میکند پدر بزرگ..آنقدر عمیق ، که ذوب شده و از چشمانم سرازیر میشود..

چه بگویم؟!... جواب اشک چشمانم را چه دهم؟!

بگویم دگر نیستی؟! خب بیشتر میبارد این اسمانِ گرفته..

بگویم هستی؟! چشمانم دو دو میزند که تو را بیابد..

اما هستی عزیز من...

هستی..

سمت چپ سینه ام وجودت را فریاد میزند..

ولی چشمانم توانِ دیدنت را ندارند..

اینها را دلم میگوید چون حست کرده..

چشمِ دلم تورا دیده..

میگوید خوشحالی.. میخندی...

از این فکر لبخند میزنم اما نمیدانم ، اشکچشمانم چرا صحنه را رقت انگیز میکند..؟!

لبخند یا گریه؟!

اسمش لبخند است اما..

لبخندی که دردش از گریه بیشتر است..

میدانی چرا؟!

چون گریه دگر توانِ بیانِ دردم را ندارد..

#روحت_شاد_پدر_بزرگم

Fatemeh #

âx9cx8cخداÛx8cاØx9f Úx86Ùx87 ساختÙx87 اÛx8cØx9f!!!!!...ðx9fx91x87...

ما را در سایت âx9cx8cخداÛx8cاØx9f Úx86Ùx87 ساختÙx87 اÛx8cØx9f!!!!!...ðx9fx91x87 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:19

صفحه بندی